یه بچه حدودا ۴- ۵ ساله بود که توی این دنیای درندشت فقط یه مامان داشت

یه مامان ناز
یه مامان مهربون
یه مامانی که براش یه دنیا می ارزید
وقتی که این بچه با مامانش بود هیچ غمی نداشت
انگار همه دنیا مال اون بود
نه نگرانی داشت
نه ناراحتی ای
هیچی
دنیا به کام بچه کوچولو بود
فکر میکرد تا قیامت هیمنجوری میمونه
یعنی فکر که نمیکرد ولی خیلی دوس داشت
خیلی دعا میکرد که همیشه همینجوری بمونه
یه روز مامانش اومد گفت اگه من بخوام برم با کس دیگه ای باشم که خیلی برام خوبه
تو چکار میکنی
بچه که مطمئن بود این کار مامان حتما خیلی کار خوبیه گفت اگه تو دوست داشته باشی
من حرفی ندارم
مامانش گفت عزیزم تورو تنها نمیذارم مطمئن باش بهت سر میزنم
البته نمیتونم هر روز پیشت باشم ولی سر میزنم بهت
بچه که نمیدونست چی میشه گفت باشه
مامان یه روز اومد گفت عزیزم ازاین به بعد کمتر میبینمت
بعدش هم رفت
قبلا ها هم گاه گاهی مامان برای کارهای مختلف میشد که بره و یه مدتی نباشه ولی بچه کوچولو خیالش راحت بود که بر میگرده
ولی این دفعه یه دلهره عجیبی بچه رو گرفت
تا مامانش رفت ترس برش داشت
وحشت کرد
گریه اش گرفت
ولی خجالت میکشید جلوی کسی گریه کنه
برای همین یواشکی اشک میریخت
شب شد
هوا تاریک شد
همه جا را ظلمت گرفت
بچه سرگردان بود
توی اوج تاریکی رسید به یک پرتگاه خطرناک
بدنش میلرزید
با همه وجودش مامانش رو صدا زد
خودش نمیدونه کار خوبی کرد یا نه
ولی مامانش صداش رو شنید
خودش رو رسوند به بچه اش
بچه تا مامانش رو دید
خودش رو انداخت تو بغلش
های های گریه کرد
بغضش ترکید
نفسش داشت بند میومد
مامانش خیلی سعی کرد آرومش کنه
خیلی باهاش حرف زد
آخر خودش هم گریه اش گرفت
به بچه قول داد که بیشتر بهش سر بزنه
بیشتر فکرش باشه
بچه یک کم آروم شد
یه خورده قلبش آروم گرفت
مامانش دوباره رفت
ولی با یه نور امید که توی دل بچه روشن کرده بود
بچه با دلهره سعی میکرد به قولی که مامان داده بود دلخوش کنه
..........
مامانش میتونه به قولش عمل کنه؟
آخه بچه خیلی کوچیکه
دلش زود میشکنه
میترسه
دعا کنیم مامانش هیچ وقت تنهاش نذاره
زود زود بهش سر بزنه
بچه مانانش رو میخواد
مامانش هم خیلی مهربونه
حتما تنهاش نمیذاره
خدایا به مامانش کمک کن که بتونه به بهترین نحو ممکن به بچه اش مرتب سر بزنه
خدایا ممنون که اینکار رو میکنی
نوشته شده توسط محمد جواد در و ساعت